و من یکسال یزرگ شده ام....
نه! اشتباه نکن، سالروز میلادم نیست.
سالگرد اتفاقی ست که ظاهرش از دردناک ترین های زندگیم بود.
ولی در بطنش طی این یکسال مرا مهربانانه در آغوش گرفت تا در گوشم نجوا کنان بگوید:"طفلکم!همیشه قرار نیست آن طور که تو می خواهی بگذرد،ولی صبور باش،شاید روزهای بهتری در راه باشد.صبر داشته باش! صبر داشته باش!صبر داشته باش!"
و یکسال گذشت.
آموختم صبور باشم...
آموختم امیدی هست....
و با تمام وجود حس کردم خدایی را که در این نزدیکی ست.....
سال گشت میلادت خجسته،امید و ایمان من!!!
ارجاف1:مرسی!
ممنون!
لطف کردین!
ایشالا جبران کنم!
.
.
.
اینا واسه همه دوستانی که منو با دعای پرمهرشون تنها نذاشتند.
ارجاف2:طی جدید ترین اخبار باید در حضور شریفتان عرض کنم که ....بنده و زندگی در حال وا کندن سنگ هایمان هستیم.ولی...ولی دیگر از جنگ و جدال و مبارزه خبری نیست.طبق مرام اصلاحات شده مان مسیر گفتمان در پیش گرفته ایم و بسی هم خوش می گذرد اتفاقا.(به شما نیز پیشنهاد میکنیم )
دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹
سهشنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹
....
آن گاه که به حکم عقلانیت
دو نیم کره کوچک دریایی از احساس را محدود می کند.
چیزی نمی توان گفت.
افسوس که در امپراطوری عظیم انسان...
قدرت در دست اقلیت است!!!
ارجاف1:این روزها با زندگی درافتاده ام،سخت شوخی اش گرفته ،دقیقا روزهایی که هیچ حوصله شوخی ندارم.به قدرتی ماورایی نیاز دارم.با دعاهایتان تا میدان مبارزه یاریم کنید!!!
دو نیم کره کوچک دریایی از احساس را محدود می کند.
چیزی نمی توان گفت.
افسوس که در امپراطوری عظیم انسان...
قدرت در دست اقلیت است!!!
ارجاف1:این روزها با زندگی درافتاده ام،سخت شوخی اش گرفته ،دقیقا روزهایی که هیچ حوصله شوخی ندارم.به قدرتی ماورایی نیاز دارم.با دعاهایتان تا میدان مبارزه یاریم کنید!!!
سهشنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۰۹
اندر احوالات نیستی ما ....
درووووووووووود!!!
درودی همراه با یک بغل سنگین آرزوی سلامتی و ایامی خوش برای تمامی دوستانی که دلمان برایشان تنگیده می باشد.
پست آخر راجع به هستی و نیستی آدمیان نوشتم و جو خودمان را گرفت. توفیق اجباری شد تا بسنجیم چه قدر هستیم وچه قدر نیستیم،که البته یک چیزهایی دستگیرمان شد.ولی از همه مهم تر دوستانی بود که این انقطاع بی خبر از راه رسیده،مرا یاد آور شد تا بیشتر قدرشان را بدانم.
در هر صورت فکر می کنم دیگر همگان دانند که مودم کامپیوتر بنده تا اطلاع ثانوی بر استعفای خود اصرار دارد و ما نیز راستش را بخواهید نمی خواهیم محلی از اعراب برایش قایل شویم،چرا که تصمیمات گرفته ایم از وابستگی های به سرزمین مجازیمان بکاهیم شاید تمرینی باشد تا بیاموزیم زندگی همیشه همان طور که تو می خواهی پیش نمی رودوسرزمین ها فانی اند هر چند مجازی باشند و غیره و اینکه کمی به زندگی حقیقی بپردازیم که جوانی را بی خاطره مفید بودن نگذرانده باشیم.
سرتان را درد نیاورم،آمدم تا بگویم از اینکه قدم رنجه کردین اومدین اینجا دیدین اراجیف تکرارایه . هر چی زیر لب گفتین و ...پوزش می طلبم.هر چند نبوده ام ولی قصد کرده ام بعد از پروسه تعدیل زندگانی مجازی،دوران تعادل را آغاز کنم.
به امید حق!!!
ارجاف 1:پاییز را آغاز کردیم بی آنکه بنده ارجافی نوشته باشم،افسوس!ولی آمدم تا بگویم قاصد مهربان مهر برایم بشارت آورد:پاییزی دیگر گون در راه داری،اندوهت را به برگ ها بسپار!!!
ارجاف 2:و امروز 28 مهر،این روز سراسر مهر و موهبت را به همجنسان از برگ گل لطیف تر خودم تبریک و شاد باش می گویم.چنین روزهایی باشد تا قدرمان دانند،تا باد چنین بادا!!!
درودی همراه با یک بغل سنگین آرزوی سلامتی و ایامی خوش برای تمامی دوستانی که دلمان برایشان تنگیده می باشد.
پست آخر راجع به هستی و نیستی آدمیان نوشتم و جو خودمان را گرفت. توفیق اجباری شد تا بسنجیم چه قدر هستیم وچه قدر نیستیم،که البته یک چیزهایی دستگیرمان شد.ولی از همه مهم تر دوستانی بود که این انقطاع بی خبر از راه رسیده،مرا یاد آور شد تا بیشتر قدرشان را بدانم.
در هر صورت فکر می کنم دیگر همگان دانند که مودم کامپیوتر بنده تا اطلاع ثانوی بر استعفای خود اصرار دارد و ما نیز راستش را بخواهید نمی خواهیم محلی از اعراب برایش قایل شویم،چرا که تصمیمات گرفته ایم از وابستگی های به سرزمین مجازیمان بکاهیم شاید تمرینی باشد تا بیاموزیم زندگی همیشه همان طور که تو می خواهی پیش نمی رودوسرزمین ها فانی اند هر چند مجازی باشند و غیره و اینکه کمی به زندگی حقیقی بپردازیم که جوانی را بی خاطره مفید بودن نگذرانده باشیم.
سرتان را درد نیاورم،آمدم تا بگویم از اینکه قدم رنجه کردین اومدین اینجا دیدین اراجیف تکرارایه . هر چی زیر لب گفتین و ...پوزش می طلبم.هر چند نبوده ام ولی قصد کرده ام بعد از پروسه تعدیل زندگانی مجازی،دوران تعادل را آغاز کنم.
به امید حق!!!
ارجاف 1:پاییز را آغاز کردیم بی آنکه بنده ارجافی نوشته باشم،افسوس!ولی آمدم تا بگویم قاصد مهربان مهر برایم بشارت آورد:پاییزی دیگر گون در راه داری،اندوهت را به برگ ها بسپار!!!
ارجاف 2:و امروز 28 مهر،این روز سراسر مهر و موهبت را به همجنسان از برگ گل لطیف تر خودم تبریک و شاد باش می گویم.چنین روزهایی باشد تا قدرمان دانند،تا باد چنین بادا!!!
پنجشنبه ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۹
هستی یا نیستی؟مساله این است...
از شریعتی خواندم که آدمیان چهار دسته اند:
1- آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند ( عمده آدمها . حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند)
2- آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند (مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده اشان یکی است)
3- آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند ( آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که هماره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم)
4- آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم هستند ( شگفت انگیز ترین آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز می شناسیم . می فهمیم که آنان چه بودند . چه می گفتند و چه می خواستند . ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم . قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب میشود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم . و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.)
روزها به این هستند و نیستندها فکر میکردم.به این بودن ها و نبودن ها...
هستی؟
نیستی؟
کی هستی؟ کی نیستی؟
و من چه قدر ساده می گذشتم از هستی و نیستی آدم ها...
ارجاف اول و آخر: به نظرم میاد این هستی و نیستی یه امر نسبی ست و آدما وجودشون واسه آدمای مختلف فرق می کنه البته به جز آدمای خاص که هستی مطلقند و یا بالعکس.
یه روزگاری خیلی دلم می خواست نظر یه نفری راجع به این موضوع بدونم ولی بودنش بهم فرصت نداد که ازش بپرسم.حیف ...
1- آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند ( عمده آدمها . حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند)
2- آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند (مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده اشان یکی است)
3- آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند ( آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که هماره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم)
4- آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم هستند ( شگفت انگیز ترین آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز می شناسیم . می فهمیم که آنان چه بودند . چه می گفتند و چه می خواستند . ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم . قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب میشود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم . و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.)
روزها به این هستند و نیستندها فکر میکردم.به این بودن ها و نبودن ها...
هستی؟
نیستی؟
کی هستی؟ کی نیستی؟
و من چه قدر ساده می گذشتم از هستی و نیستی آدم ها...
ارجاف اول و آخر: به نظرم میاد این هستی و نیستی یه امر نسبی ست و آدما وجودشون واسه آدمای مختلف فرق می کنه البته به جز آدمای خاص که هستی مطلقند و یا بالعکس.
یه روزگاری خیلی دلم می خواست نظر یه نفری راجع به این موضوع بدونم ولی بودنش بهم فرصت نداد که ازش بپرسم.حیف ...
سهشنبه ۱ سپتامبر ۲۰۰۹
همه خوابیده اند؟
همه خوابیده اند...
و من شب زنده دار مثل هر شب
کتابی به دست گرفته ام به قصد بالا بردن سرانه مطالعه هر ایرانی،عزمم را برای خواندن جزم کرده ام.
"جایی دیگر" کتاب در دست من.و نویسنده اش:"گلی ترقی"
به واسطه خاطره خوب کتاب هایی که ازش خوانده ام،میل به خواندنش دارم.
دوستش می دارم چرا که از زن بودن می گوید،آن هم کی ،روزگارانی که شاید دیگر مرد بودن ارزش نیست،روزگاری که اعتقادی هست:"که مردها همه چنگیز خان مغولند ،مگر آنکه خلافش ثابت شود."
بگذریم از راه های باریک هیچ خوشم نمی آید...
تابستان اگر هیچ نداشت،لااقل چشمهایم را با حروف چاپی آثار بزرگ دوباره آشتی داد و سنت حسنه یکجانشینی و لذت خواندن را یاد آوریم کرد...
شروع به خواندن کردم،به دنبال "جایی دیگر"(!)،خواندم و خواندم و... دیدم آنچنان که باید و شاید نیست.به مزاجمان خوش نمی آید.یاد "کافه پیانو"روزهای قبل افتادم.آنچه می خواستم نبود."1984"خواندنش این روزها چیزی جز درد نداشت."مرگ بازی"بر احساسات بدمان افزود.
"پیکر فرهاد"راضیم نکرد."فرانی و زویی"را نیمه کاره رهایش کردم...
و من دیگر آن نبودم.آنی که از تصور باغ شمیران گلی ترقی سراسر شعف میشد،آنی که برای آیدین(اگه درست گفته باشم چون چند سالی میگذره) سمفونی مردگان به پهنای صورت اشک می ریخت،آنی که...
بادوستانم صحبت کردم،دیدم خیلی از هم صنفانم چون من شده اند.وحشتم کمتر شد و افسوسم چند برابر...
مارا چه شدست؟هیچ! یک سال کنکور دادیم برای اینکه در زندگی پیشرفت کنیم،بشویم یک شهروند موفق،یک جوان آینده دار،همه،ذوقمان را به تاراج برد.
نه!این طور نمی شود.اگر قرار باشد به جایی برسیم،باید مژگان وجود را تکان تکان دهیم،بیدارش کنیم.اینجا کسی به داد به کسی نمیرسد.اینقدر می کنند تا خوابت ببرد...
مژگان!!!
پاشو!پاشو!آفتاب شد(!)
Dارجاف1:خدا این نقطه ها(...)را از ما نگیرد:
ارجاف2:با تاخیراندک روز وبلاگ نویسان رو به تمامی دوستان وبلاگ نویسم تبریک گفته و ورود محیای عزیزم به این دایره را نیک وخجسته میدارم.
ارجاف3:در لحظه های نیایش خود با پروردگار مهر، مارا ازیاد نبرید!!!
و من شب زنده دار مثل هر شب
کتابی به دست گرفته ام به قصد بالا بردن سرانه مطالعه هر ایرانی،عزمم را برای خواندن جزم کرده ام.
"جایی دیگر" کتاب در دست من.و نویسنده اش:"گلی ترقی"
به واسطه خاطره خوب کتاب هایی که ازش خوانده ام،میل به خواندنش دارم.
دوستش می دارم چرا که از زن بودن می گوید،آن هم کی ،روزگارانی که شاید دیگر مرد بودن ارزش نیست،روزگاری که اعتقادی هست:"که مردها همه چنگیز خان مغولند ،مگر آنکه خلافش ثابت شود."
بگذریم از راه های باریک هیچ خوشم نمی آید...
تابستان اگر هیچ نداشت،لااقل چشمهایم را با حروف چاپی آثار بزرگ دوباره آشتی داد و سنت حسنه یکجانشینی و لذت خواندن را یاد آوریم کرد...
شروع به خواندن کردم،به دنبال "جایی دیگر"(!)،خواندم و خواندم و... دیدم آنچنان که باید و شاید نیست.به مزاجمان خوش نمی آید.یاد "کافه پیانو"روزهای قبل افتادم.آنچه می خواستم نبود."1984"خواندنش این روزها چیزی جز درد نداشت."مرگ بازی"بر احساسات بدمان افزود.
"پیکر فرهاد"راضیم نکرد."فرانی و زویی"را نیمه کاره رهایش کردم...
و من دیگر آن نبودم.آنی که از تصور باغ شمیران گلی ترقی سراسر شعف میشد،آنی که برای آیدین(اگه درست گفته باشم چون چند سالی میگذره) سمفونی مردگان به پهنای صورت اشک می ریخت،آنی که...
بادوستانم صحبت کردم،دیدم خیلی از هم صنفانم چون من شده اند.وحشتم کمتر شد و افسوسم چند برابر...
مارا چه شدست؟هیچ! یک سال کنکور دادیم برای اینکه در زندگی پیشرفت کنیم،بشویم یک شهروند موفق،یک جوان آینده دار،همه،ذوقمان را به تاراج برد.
نه!این طور نمی شود.اگر قرار باشد به جایی برسیم،باید مژگان وجود را تکان تکان دهیم،بیدارش کنیم.اینجا کسی به داد به کسی نمیرسد.اینقدر می کنند تا خوابت ببرد...
مژگان!!!
پاشو!پاشو!آفتاب شد(!)
Dارجاف1:خدا این نقطه ها(...)را از ما نگیرد:
ارجاف2:با تاخیراندک روز وبلاگ نویسان رو به تمامی دوستان وبلاگ نویسم تبریک گفته و ورود محیای عزیزم به این دایره را نیک وخجسته میدارم.
ارجاف3:در لحظه های نیایش خود با پروردگار مهر، مارا ازیاد نبرید!!!
یکشنبه ۲۳ اوت ۲۰۰۹
تمام ترس من شاید...
نمی ترسم اگر روزی به سان رفته ای از یاد
غبار آلود و گم در باد
فراموش نغمه ای در کوچه ی باریک شب گردم
نمی ترسم اگر روزی به سان سایه ی شمعی افتاده بر دیوار
به ضرب دشنه ای ،بر دار
ناگهان خاموش در دل تاریک شب گردم
نمی ترسم اگرشبی سرد و باران ریز
به تابوتی هراس انگیز
به ناگه خاک گردم من
تمام ترس من شاید
از آن یک لحظه ای باشد که از آیینه ی یادت
به ناگه پاک گردم من ...
تمام ترس من این است... تمام ترس من این است.
ارجاف:آنچه خواندید اراجیف نبود،اثری بود نیکو از دوستی تازه از راه رسیده،"آرشام"
غبار آلود و گم در باد
فراموش نغمه ای در کوچه ی باریک شب گردم
نمی ترسم اگر روزی به سان سایه ی شمعی افتاده بر دیوار
به ضرب دشنه ای ،بر دار
ناگهان خاموش در دل تاریک شب گردم
نمی ترسم اگرشبی سرد و باران ریز
به تابوتی هراس انگیز
به ناگه خاک گردم من
تمام ترس من شاید
از آن یک لحظه ای باشد که از آیینه ی یادت
به ناگه پاک گردم من ...
تمام ترس من این است... تمام ترس من این است.
ارجاف:آنچه خواندید اراجیف نبود،اثری بود نیکو از دوستی تازه از راه رسیده،"آرشام"
چهارشنبه ۱۹ اوت ۲۰۰۹
تیترمان نمی آید...
هیچ چیزی بی خیال تر از زمان ندیدم...
خوشم میاد از بی عاریش،راهشو میکشه واسه خودش میره.
واسه خودش زندگی می کنه .هیچ کس هم واسش مهم نیست.
کاش میشد ما هم گاهی،فقط گاهی این جوری زندگی کنیم.
وقتی "ناطور دشت" رو خوندم اصلا واسه همین شیفته "هولدن" شدم.می مردم واسه همین بی عاریش.واسه اینکه اینقدر جرات داشت واسه خودش زندگی کنه...به خاطر خودش...
این روزا،نه،خیلی روزا از دست خودم ناراحتم که چرا من تا حالا نتونستم به این ایده آل خودم دست پیدا کنم.
همین روزا که بعضی آدمای دور وبرت به احتمال زیاد سهوا با یه جمله با یه عبارت زخمی رو دلت می ذارن که اوووووووووووووووه حالا حالا ها طول می کشه خوب شه.اینو مطمئنی...
همین روزاست که حرصت میگیره چرا واست مهمند اینا.کار خودتو بکن.بی خیال بابا.حرفه دیگه میزنن.در دروازه رو میشه بست ولی دهن مردم رو نه.........
همه اینا رو به اضافه یه سری مزخرفات دیگه تو گوش دلت میخونی و امیدواری حالیش بشه.سرگرم حرفات که میشی،میگذره ولی می بینی نه بابا دلت سوخته.این جوریا ساکت نمیشه...
همین موقع هاست که میای میشینی اینجا و این اراجیف رو می تایپی و آرزو میکنی ای کاش دوست و آشنا و غریبه ای که میان اینجا اینا رو می خونن رو هرگز نمیشناختی ...
ارجاف1:خدای رحمت کناد "حافظ"سبز دل شیرین سخن را که می فرمود:
"تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی،خدا بکند"
ارجاف2:شما که واسه خودتون زندگی می کنید،نه؟؟؟
ارجاف3:حرفه ای اراجیف نوشتم.بگذارید به حساب اعصاب پریشان و بگذرید...
خوشم میاد از بی عاریش،راهشو میکشه واسه خودش میره.
واسه خودش زندگی می کنه .هیچ کس هم واسش مهم نیست.
کاش میشد ما هم گاهی،فقط گاهی این جوری زندگی کنیم.
وقتی "ناطور دشت" رو خوندم اصلا واسه همین شیفته "هولدن" شدم.می مردم واسه همین بی عاریش.واسه اینکه اینقدر جرات داشت واسه خودش زندگی کنه...به خاطر خودش...
این روزا،نه،خیلی روزا از دست خودم ناراحتم که چرا من تا حالا نتونستم به این ایده آل خودم دست پیدا کنم.
همین روزا که بعضی آدمای دور وبرت به احتمال زیاد سهوا با یه جمله با یه عبارت زخمی رو دلت می ذارن که اوووووووووووووووه حالا حالا ها طول می کشه خوب شه.اینو مطمئنی...
همین روزاست که حرصت میگیره چرا واست مهمند اینا.کار خودتو بکن.بی خیال بابا.حرفه دیگه میزنن.در دروازه رو میشه بست ولی دهن مردم رو نه.........
همه اینا رو به اضافه یه سری مزخرفات دیگه تو گوش دلت میخونی و امیدواری حالیش بشه.سرگرم حرفات که میشی،میگذره ولی می بینی نه بابا دلت سوخته.این جوریا ساکت نمیشه...
همین موقع هاست که میای میشینی اینجا و این اراجیف رو می تایپی و آرزو میکنی ای کاش دوست و آشنا و غریبه ای که میان اینجا اینا رو می خونن رو هرگز نمیشناختی ...
ارجاف1:خدای رحمت کناد "حافظ"سبز دل شیرین سخن را که می فرمود:
"تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی،خدا بکند"
ارجاف2:شما که واسه خودتون زندگی می کنید،نه؟؟؟
ارجاف3:حرفه ای اراجیف نوشتم.بگذارید به حساب اعصاب پریشان و بگذرید...
اشتراک در:
پیامها (Atom)
